|
انگشت بر دهان، همهي عمر، اين چنين، حيران نشستهام به تماشاي اين زمين. در حيرتم چگونه در اين روزگار سرد، جمعي نشستهاند چنان گرگ در كمين. اي ماه! از هر آنچه زميني، دلم گرفت، دستي بياور، اين منِ جامانده را بچين. پرسيدمش: چه مانده از آن روزهاي سرخ، از چفيههاي خوني مردانِ آهنين؟ يك مشت خاك قبر پدر را نشان كه داد مادر، به گريه گفت: عزيزم! فقط همين. چندي است اينكه شعر و من و ماه ماندهايم، در انتظار آمدن روز واپسين. چفیه، ای سجادهي اهل ولا تار و پودت، گرد و خاک کربلا. جانماز خلوت شبهای راز از جنوب فکه تا بازی دراز. يادش بخير روزهاي نه چندان دور ... ! ... حتما خدا به ما نظر لطف كردهبود كه اسممان براي اردوي زيارتي نظامي مناطق عملياتي غرب كشور در آمد. البته خودمان را براي خيلي چيزا سعي مي كرديم آماده كنيم! اما من اصلا فكرش را نميكردم كه قرار است چه بلاهايي سرمان بيايد. البته بلاهاي بدي نبود. در تربيت و تذكر ما هم لازم بود و هم مفيد. جاي شما خيلي خالي بود. يكي از دوستان كه سابقه بيشتري در ارتباط با جبهه و اردوهاي زيارتي و نظامي داشت، ابتكاري به خرج داد و داخل اتوبوس كه بوديم يك مسابقه عجيب مطرح كرد كه چند ساعت همه را سر كار گذاشته بود! بقيه را در ادامهي مطلب بخوانيد ... ادامه مطلب
*هزاران سال از آغاز حیات بشر بر اين كره خاكي ميگذرد، و همه آنان تا به امروز مردهاند، و ما نيز خواهيم مرد و بر مرگ ما نيز قرنها خواهد گذشت. خوشا آنان كه مردانه مردهاند،
و تو اي عزيز! ميداني تنها كساني مردانه ميميرند كه مردانه زيسته باشند ...*
(از كتاب گنجينه آسماني، شهيد سيد مرتضي آويني) |
آمار وبلاگ |