|
مهرماه 86، ديدار شاعران با مقام معظم رهبري.
اشعار يكي از شعرا با لطافت بسيار باعث لبخند و حتي خندهي مكرر حضار شد. آقا در پايان شعر اين شاعر فرمودند: شما حتما شيوهي سخنتان را عوض نكنيد. متن شعر را تقديم مي كنم: بايد كه شيوهي سخنم را عوض كنم، شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم. گاهي براي خواندن يك شعر لازم است، روزي سه بار انجمنم را عوض كنم. از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام، آنگه مسير آمدنم را عوض كنم. در راه اگر به خانهي يك دوست سر زدم، اين بار شكل در زدنم را عوض كنم. وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من، (تصويري: تا زير گلو) بايد كه قيچي چمنم را عوض كنم. پيراهني بغير غزل نيست در برم، گفتي كه جامهي كهنم را عوض كنم، دستي به جام باده و دستي به زلف يار، پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟ شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود، بايد تمام آنچه «منم» را عوض كنم. ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست، وقتي كه شيوهي كهنم را عوض كنم. مرگا به من كه با پر طاووس عالمي، يك موي گربهي وطنم را عوض كنم. وقتي چراغ مِه شكنم را شكسته اند، بايد چراغ مِه شكنم را عوض كنم. عمري به راه نوبت ماشين نشسته ام، امروز ميروم لگنم را عوض كنم. تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد، روزي هزار بار تنم را عوض كنم. با من برادران زنم خوب نيستند، بايد برادران زنم را عوض كنم. دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟ يارب عنايتي، تِرَنَم را عوض كنم. ورنه ز هول مرگ زماني هزار بار، مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم. ناصر فيض بشنو از قرآن
بشنو از قرآن، چه نيكو دم زند، زخمه بر ساز دل آدم زند. تا كند بيدارش از خواب گران، از قيامت گويد و اهوال آن. با سكوتت نغمه قرآن شنو، آنچه ميگويد به گوش جان شنو. از مزمّل، از نبأ، از انفطار، گوش كن غوغاي محشر، آشكار. سورهي زلزال و طور و قارعه، يا كه تكوير و قيامت، واقعه. چونكه هر يك وصف محشر را كند، خود قيامت زان سخن برپا كند. اين زمين در آن زمان پربلا، ناگهان چون: زُلْزِلَتْ زِلْزالُها. از درونش: أخْرَجَتْ أثْقالُها، با تعجب، قالَ الإنسانْ ما لَها. مردگان خيزند بر پا، كُلُّهُمْ، تا همه مردم: يُرَوْا أعْمالَهُمْ. هر كه دارد ذَرَّةً خَيْرًا، يَرَهْ، يا كه آرد ذَرَّةً شَرًّا، يَرَهْ. آن زمان، خورشيدِ تابان، كُوِّرَتْ، كوههاي سخت و سنگين، سُيِّرَتْ. آبها در كام دريا، سُجِّرَتْ، آتش دوزخ، به شدّت، سُعِّرَتْ. پس در آن هنگام، جَنَّتْ أُزْلِفَتْ، خود بداند هر كسي، ما أحْضَرَتْ. آقای حبيب الله چايچيان (حسان) شعری از آقای جواد محدثی
خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست باید به دفاع از دل و از دیده نشست چون شوت شود به سوی دل توپ گناه دروازه دل به روی آن باید بست آن نیست شجاعت که گلو چاک کنی مردانگی آنجاست که دل پاک کنی وقتی که به باشگاه تقوا رفتی ای کاش حریف نفس را خاک کنی بر دامن گل دست توسل نزدیم از خوف به میدان عمل پل نزدیم افسوس که فرصت به تماشا بگذشت صد گیم تمام گشت و ما گل نزدیم بگذشت زمان دست به کاری نزدی بر گردن لحظه ها مهاری نزدی صد توپ زدی تمام را کردی اوت صد پاس گرفته آبشاری نزدی ... من شهیدانی را می شناسم که طناب دار از دیدار آنان می لرزد. مردانی که مرگ برای آنان تا کمر خم می شود. من شهیدانی را می شناسم که هشتاد سال در خون خود غلتیدند و هلال احمر شهادت، شربتی را به گلوی شوقشان نریخت. من شهیدانی را می شناسم که روزی صد بار به شمشیرها تنه می زنند. بلکه جنگ مشیت، مغلوب شود و کسی قناری قلبشان را از قفسه سینه برباید. مردانی بر این خاک می روند که مرگ حیفش می آید یکباره ماهی جان آنان را از حوض تن، بگیرد. جانهایی در این تن ساکنند که مرگ دوست دارد آنان را توی تنگ بلوری بیندازد و به همه نشان بدهد. نبض انسان در دست مرگست. اولیای خدا برای نوبت مرگ خود پارتی بازی می کنند. «موتوا قبل أن تموتوا» یعنی اینکه مرگ خود را با پارتی بازی ریاضت، جلو بیندازید. شهادت یعنی مرگ پارتی بازی شده. اگر به منشی مرگ چشمک نزنی، اگر برای کلفت حقیقت، پشت ابروی معرفت نازک نکنی، اگر نوبت قلبت را به دلهای سوخته تعارف نکنی، اگر به پرستاران سیاهپوش عشق لبخند نزنی، تاریخ مرگت را جلو نمی اندازند. شهادت، کارت ورود میهمانان اختصاصی به تالار وحدت وجودست...
لطف حق
دلت را خانة ما كن، مصفّا كردنش با من به ما دردِ دل افشا كن، مداوا كردنش با من. اگر گم كرده اي اي دل، كليدِ استجابت را بيا يك لحظه با ما باش، پيدا كردنش با من. بيفشان قطرة اشكي، كه من هستم خريدارش بياور قطره اي اخلاص، دريا كردنش با من. اگر درها به رويت بسته شد، دل بر مكن باز آ درِ اين خانه دقّ الباب كن، وا كردنش با من. به من گو حاجتِ خود را، اجابت مي كنم آني طلب كن آنچه مي خواهي، مهيا كردنش با من. بيا قبل از وقوعِ مرگ، روشن كن حسابت را بياور نيك و بد را جمع، منها كردنش با من. چو خوردي روزيِ امروز ما را، شكرِ نعمت كن غمِ فردا مخور، تأمينِ فردا كردنش با من. به قرآن آية رحمت فراوان است، اي انسان بخوان اين آيه را، تفسير و معنا كردنش با من. اگر عمري گنه كردي، مشو نوميد از رحمت تو نامِ توبه را بنويس، امضا كردنش با من. يكي از دوستان در پيامكي بسيار زيبا اين دوبيتي رو برام فرستاده كه از شدت زيبا بودن حيفم اومد شما رو محروم كنم. اما منم در چند مطلب قبل شعري نوشتم كه با اين شعر خيلي هماهنگه. مطلبي كه عنوانش (سلام قولا من رب رحيم) است. به زحمت نيفتيدا ! شبهاي دراز بي عبادت چه كنم؟ طبعم به گناه كرده عادت چه كنم؟ گويند كريم است و گنه مي بخشد، گيرم كه ببخشد ز خجالت چه كنم؟ از اون دوست خوب هم خيلي ممنونم! اميدوارم كه هميشه خدا نگهدارش باشه.
عشق، سر تنهایی آدمست که زیر آب رفته است. عشق، فرشته ایست که ترم عبودیتش را در زمین می گذراند. عشق، امتحان ورودی رحمت الهی ست. عشق، تبصره ایست که با آن می توان به کلاس بالاتر از بهشت رفت. عشق، خداشناسی عمومی ست. . . ادامه مطلب
مکالمه تلفنی دو و چهار، چهار و سه، چهار... منزل خداست؟ الو، سلام! اين منم مزاحمى كه آشناست! هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است؛ ولى هنوز پشتِ خط، در انتظار يك صداست. شما كه گفتهايد پاسخ سلام واجب است، به ما كه مىرسد حساب بندههايتان جداست؟ الو! دوباره قطع و وصلِ تلفنم شروع شد، خرابى از دل من است، يا كه عيب سيمهاست؟ چرا صدايتان نمىرسد؟ كمى بلندتر! صداى من... ... چه طور، خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مىدهى، برات درد دل كنم. شنيدهام كه گريه بر تمام دردها شفاست. دلِ مرا به سوى خود بخوان كه تا سبك شوم. پناهگاه اين دل شكسته خانه شماست. خدا! مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم، دوباره زنگ مىزنم، دوباره، تا خدا خداست!
شاعر: خانم خديجه پنجى
به ياد مرحوم قيصر امين پور
ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمي دانم نمي دانم حبابم، موج سرگردان طوفانم، نمي دانم.
حقیقت بود یا دور تسلسل، حلقه زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه می خوانم، نمي دانم.
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوه چشمت چه می دانم؟ نمي دانم.
چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم چرا در خانه خود عین مهمانم؟ نمي دانم.
ستاره می شمارم سالهای انتظارم را: نمي دانم هزار و سیصد و چندین و چندانم، نمي دانم.
نمي دانم، بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟ چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمي دانم.
به غیر از این نمي دانم، چه می دانم؟ نمي دانم نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم.
احمد عزيزي، شاعر دلسوخته انقلاب و دفاع مقدس، كسي كه نثرهاي شيوا و اشعار دلنشينش همواره دلهاي عاشقان را گرم مي كند؛ هم اكنون پس از يك سكته مغزي و يك سكته قلبي در حالت كما به سر مي برد. متن زير بخشي از يكي از كتابهاي اوست. براي سلامتي او دعا كنيم.
(به دوستان خوبم توصيه مي كنم اين متن را حتما به طور كامل بخوانند. البته ادامه دارد)
... من خود یک مستضعفم. مستضعفی که از طریق فروش عشق زندگی می کند. عشق من همین شعر خوش خط و خالیست که دارید چشم و ابروی آن را دید می زنید. شعرهای من عشقهای منند، و عشق فروشی شرمگینانه ترین کارهاست. روزها باید دست آرزوهای معصومت را بگیری و در خیابانهای جمعیت زده تنهایی قدم بزنی تا از میان هزاران صیاد عبوس، مشتری نخستین لبخند خود را پیدا کنی. سپس با حسرتی سکه های بهار جوانیت را که عیدی سالیانه مرگ توست در شرجی شرم آلوده بلاتکلیفی آب کنی. . . ادامه مطلب |
آمار وبلاگ |