|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام! ز حد گذشت جدایی میانِ ما ای دوست ... ! (1) پس از درگذشت مادرم، تا مدّتها هیچ احساسی نسبت به پیرامونم نداشتم! همه چیز ناامیدکننده بود و سنگین! آنقدر که شانههای من تحمّلش را نداشت. تحمّل نوشتن حتی یک پست جدید! ... اما حالا احساس میکنم دعای خیر مادرم همیشه همراه من است، و به قول شهریار: «هر کنجِ خانه، صحنهای از داستانِ اوست»! این مدت باورم شد که اگر دعای خیر مادر نباشد، زندگی واقعًا چیزی کم دارد، اصلًا زندگی نیست! خوش به حال آنهایی که دعای خیر بیشتری از مادرشان چراغ راهشان است! (2) بعضی بناها خیلی عجیباند، نه اینکه تاریخی باشند یا شاهکاری هنری یا صنعتی؛ بلکه عجیباند چون صاحب آن بنا عجیب است! آنقدر عجیب که وقتی به دیدنشان میروی، با یک دنیا علامت سؤال و تعجّب برمیگردی! مثلًا عارف و عالمی که در منارجنبان اصفهان مدفون است، آبروی منارههاست و اصلًا شیخ بهایی برای او این شاهکار را خلق کرده؛ ولی همه، منارهها را میشناسند تا او را! ولی من به قبرستانی مخروبه در نزدیکی شهر کازرون، جایی که پرنده هم پر نمیزد! رفتم، جایی که معماری مثل شیخ بهایی نداشت تا به همه نشان بدهد که اینجا یک عارف بزرگ خوابیده! برای همین، خداوند درختی را مأمور میکند تا درست روی رأس گنبد سنگی و خشتی آرامگاهش، سبز شود و ریشه بدواند! درختی با ارتفاعی اندک و قطری زیاد! قطری حدود یک متر، که نشان از قدمت آن درخت داشت. ریشههای آن درخت از داخل زیارتگاه معلوم نبود و نمیدانم این ریشهها چگونه خود را به زمین رسانده و تغذیه میکردند. آرامگاه «شیخ عبدالله انصاری» معروف به «پیر کُلخُنگی»! که در موردش هیچ نمیدانم! ولی میدانم مردان خدا حتی اگر شیخ بهایی هم نباشد، گمنام نمیمانند! «إنّا لا نضیع أجر من أحسن عملًا» [سوره کهف (18) : آیه 30] (3) ... به این نتیجه رسیدهام که اگر «وبلاگ» نباشد، زندگی چیزی کم دارد!!! با تشکر از یک عزیز!
|
آمار وبلاگ |