تبليغاتX
" ثقلین "

یک خبر خیلی فوری ... !
شاعر گرانقدر انقلاب و دفاع مقدس، احمد عزیزی به لطف الهی از کما خارج شد.

متن کامل خبر را در لینک زیر بخوانید

انتقال احمد عزیزی به تهران

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 0:31  توسط مهدی الله خواه  | 

سلام دوستان!

چند مطلب را می خواهم با شما در میان بگذارم:

1.       بالاخره پس از مدتی، پایگاه اینترنتی استاد اصغر طاهرزاده در قالب جدید راه افتاد. به برخی از دوستان، که ایشان را می شناسند و برخی دیگر که ایشان را نمی شناسند، توصیه جدی می کنم که حتما به این سایت سری بزنند. البته هنوز تمام مطالب استاد در سایت قرار نگرفته ولی هر نوع سؤالی داشته باشید، می توانید مطمئن باشید که خود استاد آن را می بیند و پاسخ می دهد.

 

2.       دیروز با اصرار یکی از دوستان سری به محل برگزاری کلاسهای حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی!!!  در یکی از شهرهای مقدس! فرهنگی زدیم. می خواستیم در بانک فیلمهای سینمایی حوزه هنری عضو شویم. ولی به نکته جالبی برخوردیم که البته شاید برای شما اصلا جالب نباشد. تصور کنید هر کشوری می تواند در خاک کشوری دیگر سفارت داشته باشد و آن سفارتخانه در حقیقت بخشی از خاک آن کشور محسوب می شود. لذا تحت نظارت و قانون کشور اول خواهد بود. مثلا سفارت آلمان یا انگلیس جزئی از خاک آن کشور است و قوانین آلمان یا انگلیس بر آن حاکم است. شنیده بودم که در سفارتخانه ها، آزادیهایی (که از دیدگاه اسلام، غیر شرعی هستند مانند بی حجابی و روابط آزاد و ...) حاکم است...

تعجب ما وقتی زیاد شد که تصور کردیم وارد خاک کشور دیگری شده ایم. حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی جمهوری اسلامی ایران!!!

 

3.       تصور کنید ...

تعدادی جوان فعال و اندیشمند دور هم جمع بشوند و نام جمعشان را پاتوق بگذارند. پاتوق شیشه ای. اساتید خوب و درجه یک را دعوت کنند. موضوعات جذاب و مهم انتخاب کنند. مدتی کلاسهایی برگزار کنند. ولی جمعشان دیری نپاید! جای همه شما خالی بود. مدتی که در پاتوق شیشه ای بسر بردیم. خدا به ما توفیق دهد تا در همین فضای مجازی، یک پاتوق مجازی راه بیندازیم. از دوستان پاتوقی! هم دعوت می کنم که این پیشنهاد را جدی بگیرند (مثل: آقای نفسانیات یک من اصفهانی!!!)

 

4.       نمی دانم چقدر جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را می شناسید؟! یکی از گروههای مدعی صاحب این عنوان جمعی از دوستان هستند که البته من هم ارادت دارم خدمتشان و هم بعضی از آنان را می شناسم. حدود 30 شماره از ماهنامه سوره را در زمان مدیریت مهندس بنیانیان هدایت کردند؛ اما ...

ناگهان ورق برگشت ... سوره، تبدیل به ماهنامه راه شد. ضرر نمی کنید اگر سری هم به وبلاگ این دوستان بزنید و آنها را نقد کنید. من هم ان شاء الله در همین صفحات، به زودی این کار را خواهم کرد.

 

پی نوشت ها:

1-      ببخشید. لطفا آدرس سفارتخانه ها را از من نخواهید!

2-      لطفا کسی من را به متحجر بودن و ... متهم نکند. من حتی سؤال هم نکردم! همین. آیا کسی هست که درباره سفارتخانه کشورها! نظری بدهد؟!

3-      دوستی درباره اسب چموش نفس انسان مطلبی نوشته بود. شاید یکی از دلالتهای آن نوشته گرانسنگ، توجه به نفس خویش و نگاه کردن به عیوب خویش بود؛ ولی جامعه اسلامی یک جامعه واحد و به تعبیر قرآن کریم «امت واحده» است. این حرف ها را خودمان نزنیم، پس کی بزنه؟!

4-      پیشنهاد شماره 3 را لطفا جدی بگیرید. یعنی واقعا میشه فضای مجازی را به حقیقت نزدیک کرد یا نه؟ پروا مکن بشتاب، همت چاره ساز است. (این شعر ربطی به هیچ گروه سیاسی نداره ها!)

5-      مدتی بود که از خودم چیزی برای شما ننوشته بودم. حالا هم که نوشتم، خیلی مفصل شد. شرمنده. منتظر حضور گرم و سبزتان هستم. حرفهای زیاد دیگری هم دارم که بماند تا فرصتی دیگر.

۶-   داستان برگشتن ورق (در شماره ۴)، داستان جالبی است که به همین زودی آن را برایتان می نویسم. ان شاء الله

۷-      ارادتمند همه دوستان عزیزی که قدم رنجه می کنند و به ما سر می زنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 17:38  توسط مهدی الله خواه  | 

سلام دوستان!

تشكر فراوان مرا بابت تمامي نظرات و لطف‌هايي كه فرموده‌ايد بپذيريد. اميدوارم بتوانم جبران كنم. (مخصوصا آقا سيد و عباس آقا)

 

شعر زير را تقديم مي‌كنم به همه‌ي آنان كه با تمام وجودشان، خالصانه و دردمندانه براي خدا، براي دين و براي ميهنشان زحمت مي‌كشند و وقتي صحنه‌ها و مسائلي را مي‌بينند كه انتظارش را ندارند، سنگ صبور مي‌شوند و دل‌شكسته؛

و تقديم به كسي كه پيشنهاد داد اين شعر را در وبلاگم بگذارم.

 

... و خدا مهمان دل‌هاي شكسته است ...

 

تو اين بار يك جور ديگر شدي،

                                 غمي در صدايت قدم مي‌زند.

گمانم كسي دزدكي آمده،

                                 و آرامشت را به هم مي‌زند.

درست است «گنجشكي آواره بود،

                                 كسي فكر جايي برايش نكرد.

مترسك غمي كهنه در سينه داشت،

                                 كسي جز كلاغي دعايش نكرد.»

تو اين بار غمگين و دل‌خسته‌اي،

                                 درست است، اما دلت آبي است.

و من بارها ديده‌ام شعر تو،

                                 پر از شادماني و شادابي است.

تو با شعرهاي ترت بارها،

                                 مرا برده‌اي تا خود آسمان.

تو آنقدر خوبي كه شعر تو را،

                                 نوشتند بر بال رنگين كمان.

تو آن‌قدر پاكي در اين روزها،

                                 كه چشم خدا هم به دنبال توست.

و من بارها گفته‌ام پيش از اين،

                                 تمام دل كوچكم مال توست.

من امشب نمازم به رنگ خداست،

                                 و از دل خدايا خدا مي‌كنم.

تو دل‌خسته هستي و من نيز هم،

                                 من امشب برايت دعا مي‌كنم.

 

                                                        شاعر: شاهين رهنما

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 2:3  توسط مهدی الله خواه  | 

 

با نعمتت مرا آغاز كردي، پيش از آنكه چيزي به‌يادآمدني باشم،

و از خاكم آفريدي و در صلب‌ها جايم دادي،

ايمن از سختي‌هاي دوران و رفت و آمد ساليان و روزگاران،

و من در دهليزهاي تاريخ و زواياي قرون، هماره از صلبي به رحمي كوچ مي‌كردم،

و اين لطف و احسان تو بود كه مرا در زمان حكّام كفر و در زمان عهدشكنان پيامبرْناشناس، لباس خلقت نپوشاندي و در وجود نياوردي،

بلكه زماني روح آفرينش در من دميدي كه بستر هدايت را از پيش گسترده بودي و جاده‌ي سعادت را هموار كرده بودي،

تو مرا از آبي ريختني سرشتي، و در ظلمات سه‌گانه‌ي ميان گوشت و پوست و خون، سكنايم دادي،

نه مرا در كار خلقتم گواه گرفتي، و نه كاري از آفرينش را بر دوش من گذاشتي،

و سپس، مرا تمام و كمال، بي‌هيچ عيب و نقص، بر هودج هدايت نشاندي، و به سوي دنيا گسيل داشتي،

و مرا در گهواره‌ي كودكي، با دست‌هاي ملاطفتت حفظ كردي،

و از ميان غذاها، شيري خوش‌گوار برايم برگزيدي،

و دل‌هاي پرستاران را بر من مهربان كردي،

و مهرباني مادران را به كفالت من گماشتي،

و مرا از شرّ جنّ و انس در امان داشتي،

و مرا در مسير تعادل از پرتگاه‌هاي زيادي و كاستي محافظت كردي،

پس تو بزرگ و عزيز و بلندمرتبه‌اي؛ اي بخشندگي محض و اي مهرباني تمام!

 

خدايا! من شهادت مي‌دهم:

با تمامي وجودم،

از قلّه‌ي حقيقت ايمانم، و از بلنداي بناي محكم يقينم،

با خلوص و صراحت توحيدي‌ام، و از اعماق پوشيده‌ي ضميرم،

با بندبند رگ‌هاي ديدگانم، و روشنايي چشمانم،

با چين و چروك‌هاي صفحه‌ي پيشاني‌ام،

با زواياي حفره‌هاي وجودم،

با نرمينه‌ي پرّه‌هاي بيني‌ام،

با تارها و دهليزهاي پرده‌ي شنوايي‌ام،

با تك‌تك اجزاي لب‌هايم، و با تمامي حركات كلام‌آفرين زبانم،

با فراز و نشيب‌ها و چم و خم‌هاي دهان و آرواره‌ام، و رستنگاه دندان‌هايم،

با همه‌ي مجاري خوردن و آشاميدنم،

با جزء جزء بشره‌ي مغزم و پوست سرم،

با نخاع و رگ‌هاي ريسمان‌گونه‌ي گردنم،

با قفسه‌ي سينه‌ام،

با رگ‌هاي طناب‌آساي حمايل بر دل و جگرم،

با بندهاي پوشيده‌ي دلم،

با اجزاي كناره‌هاي جگرم،

با محتويات غضروف‌هاي دنده‌هايم،

با گيره‌هاي بندبند مفاصلم،

با انقباض عضلاتم،

با گوشه‌هاي سرانگشتانم،

با گوشتم، خونم، مويم، پوستم، عصبم، نايم، استخوان‌هايم، مغزم، رگ‌هايم،

و با همه‌ي اعضا و جوارحم كه از اوان كودكي و شيرخوارگي در من تافته و بافته شده،

با آنچه زمين از من مي‌شناسد و حمل مي‌كند،

با خواب و بيداري‌ام،

با حركت و سكونم، و با ركوع و سجودم؛

خداي من!

با همه‌ي اينها شهادت مي‌دهم كه اگر در عمري جاودانه سر كنم و تمام همّ و غم و تلاشم را بر شكرگزاري يكي از نعمت‌هاي تو بگذارم، نمي‌توانم.

خداي من!

حتي شكر يكي از نعمت‌هاي تو را نمي‌توانم؛

مگر باز به لطف و عنايت و توفيق تو كه آن نيز شكري تازه و جاودانه مي‌طلبد و ثنايي تازه‌تر و ماندگارتر.

آري معبودم!

اگر من و تمام خلق شمارنده‌ات، همت كنيم و حرص بورزيم كه نعمت‌هاي قديم و جديد تو را نه سپاس بگذاريم، كه بشناسيم و در شماره آوريم، نمي‌توانيم؛

محال است بتوانيم،

... و چگونه بتوانيم؟ در حالي كه خودت در كتاب ناطقت و اخبار صادقت گفته‌اي:

«و إن تعدّوا نعمة الله لا تحصوها» اگر بخواهيد نعمت‌هاي خداوند را بشماريد، نمي‌توانيد.

خدايا! مرا آزرمناك خويش قرار ده؛ بدان‌سان كه انگار مي‌بينمت و مرا آن‌گونه حيامند كن كه گويي حضور عزيزت را احساس مي‌كنم.

 

گوشه‌اي از دعاي عرفه‌ي امام حسين عليه السلام

ترجمه: سيد مهدي شجاعي – نقل از نشريه پرسمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 17:44  توسط مهدی الله خواه  | 

تعجب نكنيد! آنچه در زير مي خوانيد، دلنوشته ايست خطاب به مولاي مظلومان جهان اميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب عليه السلام. در سالروز شهادت همسر عزيز و مظلومه اش، مطلب زير را تقديم مي كنم تا شايد اندكي در دردهاي مادرمان شريك باشيم.

التماس دعا

 

مولاي من!

خليفه نيستي

سلطان هم

فقط امام اول مظلوماني

و جاي پنج سال

مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي

مي‌شد كه شامات را

چون دنداني كند و پراكند

كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد

و در امارت كوفه

كاري هم به «ابن ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام

در تالارهاي آيينه و مرمر

و پشت درهاي بسته

مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد

يكي مشاور اعظم

يكي وزير خزانه‌داري كل

مي‌شد كاري كرد

كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه

حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد

حكومت عراق، سهم حسين

حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي

با حقوق ارزي آن روز

به آندلس فرستاد

مي‌شد محمد حنفيه

سفير سازمان ملل باشد

مانند اين پسرخاله‌ها

كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات

كاخي سبز ساخت

براي تابستان‌ها

سري به بغداد زد

بر بالاي كوه ابوقبيس

كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعدآباد

شبيه كاخ ملك فهد

كاخي بلندتر از خانه‌ي خدا

مي‌شد كه بعد خود

به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسين و ملك حسن

مثل همين حيدر علي‌اف

و اف بر اين دنيا ...

مي‌شد كه امام علي بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي‌شد با خانم رايس دست داد

مي‌شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ و جان آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت المال

و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد

رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد

با چشم‌بندي و آتش‌بازي

شب را به صبح رساند

در بر‌ج‌هاي دوبي سهمي داشت

و در بازار بورس، دستي ...

نشست بالاي تختي و

كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت

يا دست كم

هر روز يك اسب پيش كش قبول كرد

يك شمشير مرصّع

كه نام تو بر آن حك شده باشد

اين تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم

اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

 

جشني بگير

بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب

كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه

به بردگان سياه فرمان بده

به شركت‌هاي چندمليّتي

براي بردن نان فرصت نيست

اين را به سازمان غلّه و نان بسپار!

 

اين وقت شب

نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني

مي‌دانم

اين‌گونه شعرها خوب نيستند

اما مولاي من!

آن كفش‌هاي وصله‌دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

 

« عليرضا قزوه - 20 رمضان 1384 ، 2005 ! »

منبع: سايت بازتاب. نقل از نشریه پرسمان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 18:9  توسط مهدی الله خواه  | 

 

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما،

                                       نه بر لب، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما.

بفرماييد هر چيزي همان باشد كه مي‌خواهد،

                                       همان، يعني نه مانند من و مانندهاي ما.

بفرماييد تا اين بي‌چراتر كار عالم؛ عشق،

                                       رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما.

سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري،

                                       بيفشان زلف و مشكن حلقه‌ي پيوندهاي ما.

به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو مي‌بالند،

                                       بيا تا راست باشد عاقبت، سوگندهاي ما.

شب و روز از تو مي‌گوييم و مي‌گويند، كاري كن

                                       كه «مي‌بينم» بگيرد جاي «مي‌گويند»هاي ما.

نمي‌دانم كجايي يا كه‌اي، آن‌قدر مي‌دانم،

                                       كه مي‌آيي كه بگشايي گره از بندهاي ما.

بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز

                                       همين حالا بيايد وعده‌ي آينده‌هاي ما.

 

                            مرحوم قيصر امين پور

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 17:41  توسط مهدی الله خواه  | 

 

هنر هفتم، نام آشنايي است كه همه‌ي ما به گونه‌اي با آن درگير هستيم. حداقل! همگي ما يك بار در عمرمان فيلم سينمايي ديده‌ايم. يا سينما رفته‌ايم، يا در تلويزيون فيلم سينمايي يا تله فيلم ديده‌ايم، يا در نشريات مختلف نقد فيلم خوانده‌ايم. با ساير هنرهايي كه به گونه‌اي با تصوير ارتباط دارند نيز مانند عكاسي، تئاتر، تلويزيون، و ... نيز مرتبطيم.

اما ...

هيچگاه درباره‌ي رابطه‌ي سينما و دين و خدا از خود سؤالي كرده‌ايم؟ آيا و چرا و چگونه‌هاي فراواني در اين زمينه وجود دارد، كه شايد اين مطلب، بتواند پاسخي مختصر به اين سؤالات باشد:

 

««سينماي اشراقي در بادي نظر، اصطلاحي عجيب به نظر مي‌رسد. در فرهنگ و ادبيات كهن فلسفي  و عرفاني ما از اشراقي و حكمت اشراق سخن به ميان آمده است، كه اساس آن بر تابش نور و فيوضات الهي بر عقول و قلوب آدميان است.

اما سينما را كه بر مدار تكنيك و صنعت و هنر مدرن دائر است، چه نسبتي است با اشراق و حكمت اشراقي؟

اصطلاح سينماي اشراقي نخستين بار از سوي يكي از انسان‌هاي استثنايي روزگار ما به ظهور آمد و وضع شد. اين انسان استثنايي كه همان شهيد سيد مرتضي آويني است، در حالي كه با اصطلاح سينماي اسلامي موافق نبود، در گذر زمان به اين نتيجه رسيد كه سينما به مثابه‌ي نحوي تجربه‌ي هنري با حقيقت نسبي است.

از اين منظر ضمن آن‌كه نمي‌توان به صرف جمع صوري ديانت و تصاوير سينمايي، به سينماي ديني و اسلامي رسيد، اما مي‌توان با نحوي تصرّف در جوهر تكنيك كه آن نيز بنيادي وجودي و تقرّبي با وجود حق و حقيقت دارد، نهايتًا به مرتبه‌اي از استعلاء و تعالي نائل آمد.

در اينجا هنرمند چنان نسبتي با هستي پيدا مي‌كند كه در سير سلسله مراتب طولي، به وجودش نور، اشراق مي‌شود و مي‌تابد و حقيقت در قاب تصوير دوربين او متجلي مي‌گردد.

عكاسي اشراقي به قرينه‌ي سينماي اشراقي، مي‌تواند تعبيري مناسب با هنري باشد كه در دنياي ما در مسير حق و حقيقت قرار دارد. هنرمند عكاس هنگامي كه وجود خويش را چونان آينه‌اي در برابر هستي مطلق الهي و عالم غيب و شهادت قرار مي‌دهد، انقلابي در هنر عكاسي او مي‌تواند اتفاق بيفتد كه تفصيل آن در متن آمده است.»»

 

مرحوم دكتر محمد مددپور، مقدمه كتاب سينماي اشراقي

 

مطالعه كتاب «سينماي اشراقي» حتما مي‌تواند ما را در رسيدن به پاسخ سؤالاتمان رهنمون باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 17:15  توسط مهدی الله خواه  | 

امشب خبر كنيد تمام قبيله را                  بر شانه مي برند امام قبيله را

دقيقا ۱۰ سال و ۱۲ روزم بود كه صبح وقتي براي صبحانه بيدار شدم برادرم كنار سفره صبحانه راديو را روشن كرده بود و با شنيدن خبري مهم آرام آرام اشك مي ريخت. چقدر سخت بود تحمل آن خبر. من، اما از خجالت اينكه مبادا كسي گريه ام را ببيند، پس از خوردن صبحانه به حياط خانه مان در بوشهر رفتم، و به بهانه بازي به گوشه اي خزيدم و آرام گريستم. عظمت اين حادثه براي ما خيلي دشوار بود اما امام عزيزمان آن را انتظار مي كشيد.

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم،

دادرس نيست كه در هجر رخش داد كشم.

داد و بيداد كه در محفل ما، رندي نيست،

كه برش شكوه برم، داد ز بيداد كشم.

شاديم داد، غمم داد و جفا داد و وفا،

با صفا منّت آن را كه به من داد، كشم.

عاشقم، عاشق روي تو، نه چيز دگري،

بار هجران و وصالت به دل شاد كشم.

در غمت اي گل وحشي من، اي خسرو من،

جور محنون ببرم، تيشه‌ي فرهاد كشم.

مُردم از زندگي بي تو كه با من هستي،

طُرفه سرّي است كه بايد بَرِ استاد كشم.

سالها مي گذرد، حادثه ها مي آيد،

انتظار فرج از نيمه‌ي خرداد كشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 0:0  توسط مهدی الله خواه  | 

مقدمه امام خميني (رحمة الله عليه) بر كتاب سرّ الصلاة

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و الصلاة و السلام علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي أعدائهم أجمعين إلي يوم الدين.

خداوندا ! ما را به صراطِ مستقيمِ انسانيّت هدايت فرما، و از جهلِ خودپسندي و ضَلالتِ خودبيني مُبَرّا كن، و به محفلِ اُنسِ اربابِ عُروجِ روحاني، و مقامِ قُدسِ اصحابِ قلوبِ عرفاني بار دِه، و حجاب‌هاي أنانيّتِ ظلماني و إنّيّتِ نوراني را از چشمِ بصيرتِ ما برافكن، تا به معراجِ حقيقيِ نمازِ اهلِ نياز، واصل گرديم و به جهات أربَعِ مُلك و ملكوت، چار تكبير زنيم، و فتحِ بابِ أسرارِ غيبت بر ما فرما و كشفِ أستارِ أحديّت بر ضمايرِ ما نما، تا به مناجاتِ اهلِ ولايت نائل شويم، و به حلاوتِ ذكرِ اربابِ هدايت فائز آييم، و تعلّقاتِ قلبيّه‌ي ما را از غيرْ، صَرفْ و به خود مصروف دار، و چشمِ ما را از اغيارْ كه شياطينِ راهِ سلوك‌اند، بپوش و به جمالِ جميلِ خود، روشني بخش.

 

دعاي ختم حضرت امام خميني (رحمة الله عليه) بر كتاب سرّ الصلاة

بارالها ! پايانِ كار ما را به سعادت مقرون فرما و سرانجامِ رشته‌ي معرفت و خداخواهي را به دست ما بده و دستِ تطاولِ ديوِ رجيم و شيطان را از قلبِ ما كوتاه فرما و جذوه اي از آتشِ محبّتِ خود در دلِ ما افكن تا جذبه اي حاصل آيد و خرمنِ خودي و خودپرستيِ ما را به نورِ نارِ عشقت بسوزان تا جز تو نبينيم و جز سرِ كويِ تو بارِ قلوب را نيندازيم. محبوبا ! اكنون كه از تو دوريم و از جمالِ جميلت مهجور، مگر آنكه دستِ كريمانه ات تصرفي كند و حجابهايِ ضخيم را از ميان بردارد تا در بقيّه‌ي عمر، جبرانِ ماسَبَق گردد. إنّكَ وَليّ النّعيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 23:47  توسط مهدی الله خواه  | 

كتاب «محجة البيضاء في تهذيب الأحياء» داراي 8 جلد و از تأليفات نابغه‌ي قرن 11، مرحوم «مولي محسن فيض كاشاني» مي باشد. در اين كتاب كه به فارسي با نام «راه روشن» ترجمه شده و توسط آستان قدس رضوي به چاپ رسيده است، داستانها و حكايتهايي لطيف و درس آموز وجود دارد كه مجموعه آنها توسط آقاي سيد مهدي شمس الدين علاوه بر ترجمه سليس و روان به فارسي در يك مجلد گردآوري شده است. حكايت زير و برخي حكايتها كه از اين پس در اين جا مشاهده مي كنيد از اين كتاب گرفته شده است.

روزي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله وارد مسجد شدند و مشاهده كردند كه مردم دور شخصي حلقه زده اند.

حضرت سؤال كردند كه اين شخص كيست؟

عرض كردند: او علامه است!

حضرت پرسيد: علامه يعني چه؟

گفتند: عالم ترين مردم به أنساب عرب، وقايع آن، تاريخ جاهليت و اشعار عرب مي باشد.

حضرت فرمود: اين علمي است كه ندانستنن آن ضرر و دانستن آن نفعي ندارد؛

و علم (واقعي و نافع) سه قسم است:

1- علم عقائد

2- علم احكام

3- علم اخلاق

و مابقي علوم هم خوب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 16:0  توسط مهدی الله خواه  | 
مهرماه 86، ديدار شاعران با مقام معظم رهبري.

اشعار يكي از شعرا با لطافت بسيار باعث لبخند و حتي خنده‌ي مكرر حضار شد. آقا در پايان شعر اين شاعر فرمودند: شما حتما شيوه‌‌ي سخنتان را عوض نكنيد.

متن شعر را تقديم مي كنم:

بايد كه شيوه‌ي سخنم را عوض كنم،

                                  شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم.

گاهي براي خواندن يك شعر لازم است،

                                  روزي سه بار انجمنم را عوض كنم.

از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام،

                                  آنگه مسير آمدنم را عوض كنم.

در راه اگر به خانه‌ي يك دوست سر زدم،

                                  اين بار شكل در زدنم را عوض كنم.

وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من، (تصويري: تا زير گلو)

                                  بايد كه قيچي چمنم را عوض كنم.

پيراهني بغير غزل نيست در برم،

                                  گفتي كه جامه‌ي كهنم را عوض كنم،

دستي به جام باده و دستي به زلف يار،

                                  پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟

شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود،

                                  بايد تمام آنچه «منم» را عوض كنم.

ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست،

                                  وقتي كه شيوه‌ي كهنم را عوض كنم.

مرگا به من كه با پر طاووس عالمي،

                                  يك موي گربه‌ي وطنم را عوض كنم.

وقتي چراغ مِه شكنم را شكسته اند،

                                  بايد چراغ مِه شكنم را عوض كنم.

عمري به راه نوبت ماشين نشسته ام،

                                  امروز ميروم لگنم را عوض كنم.

تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد،

                                  روزي هزار بار تنم را عوض كنم.

با من برادران زنم خوب نيستند،

                                  بايد برادران زنم را عوض كنم.

دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟

                                  يارب عنايتي، تِرَنَم را عوض كنم.

ورنه ز هول مرگ زماني هزار بار،

                                  مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم.

ناصر فيض

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 12:50  توسط مهدی الله خواه  |